تبلیغات شما اینجا
بستن تبلیغات [X]
سفر-1
بی پروا نوشت
2015-07-15


چند روز پیشتر ها رفته ام ولایت. و این رفتن با آن رفتن های پیشین تومنی چند شاهی افاقه میکند البته به سبب پاره ای امور که عرض می کنم خدمت انورتان

این سفر را اینجانب یکه و یالقوز، تنهایی رفته ام. راه را با تاکسی و خطی گز کرده ام و خوش هم گذشته از قضا

از تهران با سواری های ترمینال با صندلی جلوی پژو و بعدش هم با حساب دو نفر در صندلی عقب با زمانی بالغ بر چهار ساعت به دروازه های جادویی ولایت رسیده ام. در واقع از دروازه و جادو خبری نیست اما همین که قلعه (همان قلعه حسن صباح) را از دور با درختان صنوبر و تبریزی بلند می بینم برایم حکم بیشتر از دروازه را هم دارد البته! خلاصه یک کوله انداخته ام کولم و یک کیف فسقلی رو دوشم و عینکم را هم زده ام و مثل یک توریسیت واقعی در سرزمین اجدادی مشغول چرا شدم!

به باغمان سر زدم و تازه شصتم خبر دار شد باغی با این وسعت می تواند سالیانه بیش از ده ملیون بر آورد محصول داشته باشد که به سبب سگ محلی ما درخت هایش دارد دانه دانه می خکشد و جنگل مولا شده از رویش بی رویه ی نهال های آلبالو! بعدش هم ملت پرچین هایش را کنده اند و گله گله راه ساخته اند وسط ملک شخصی گردن شکسته ای که ما باشیم!

شما تصورش را بکنید من با یک مچبند طبی که برای همان سندرم کوفتی کارپال به دستم می بندم شده بودم چیزی شبیه داداش کایکو که دستمال قدرتش را بسته و داشتم پرچین های باغ را با گذاشتن شاخه های بزرگ و تخته سنگ های دیوار از ان حالت بی کس و کاری نجات می دادم

تیغی که کف دستم فرو رفت و خط و خش های روی دست هایم البته نتیجه ی سریعی بود که آن روز نصیبم شد

داهات را گله له گله گشتم و برای اینکه ثابت کنم ولایت ما چه کم دارد از ابیانه و . . . کلی هم عکس از در و دیوارش گرفتم !

روز دوم اقامتم بود که به اصرار حاج آقا رفتیم مسجد افطاری! هنوز پایم را در صحن داخلی نگذاشته بودم که یک خانوم تربچه مانندی که لپ های سرخ و چشم های براق داشت خواست تا کمکش کنم برای پخش سبزی و نان و سینی های افطاری و نشان به آن نشان که تا لحظه ی افطاری اینجانب که شور حسینی حسابی درگیرم کرده بود مشغول چای ریختن و سینی برداشتن و گذاشتن بودم!

خانوم تربچه ای گفت اینجا مسجد امام حسین است و کلی معجزه دارد و اگر حاجتت را نگرفتی با من!

راستش را بخواهید من حاجتی نداشتم یعنی حاجت را به معنی حاجت نداشتم و برای خودم آرزوی هزار و یک چیز دارم ها اما اینکه وقتی کسی میگوید ایشالله حاجتت را بگیری من نمی دانم دقیقا حاجتم چی هست و چی باید باشد! آن وسط معلم دبستان محل برایم خاستگار هم پیدا کرد که کلا روی ماه تهران را ببوسم و بگذارم کنار!

خلاصه! روز قبل از دهات گشتن من گویا یک سگ گله در محل چرخ می زده که چند تایی هم زخمی و مصدوم نتیجه اش شده و با شکایت اهالی قرار شده طی بیست و چهار ساعت آینده یا واگذار بشود و یا به اعدام محکوم شود که گویا با کسی رفته بود و الا الان باید از نقش یکی از مصدومین حادثه ماجرا را می نوشتم

چیزی که قصد نوشتنش را داشتم البته هیچ کدام از این ها نبود

یک حسی است که دارم و برایم جالب است که من تنهایی رفتم برای خودم سف و تنهایی سر باغ و گردش و . . . و خوش گذشت! عجیب اینکه خوش گذشت! برای منی که تا به حال یک رستوران تنهایی را هم نچشیده ام تجربه ی بی مثالی است

یک طوری حس مستقل رفتار کردن که هیچ معطل هیچ چیز نمانی برای تصمیم گرفتن یک طور اعتماد به سقف که حس می کنی اینجا هر کاری از دستت بر می آید

اینجا می روی تو سوراخ سمبه های خانه ی ملت و عکس می گیری و می چرخی و می دانی اگر کسی بپرسد اصل و نصبت را که بگویی همه چیز حل است. برای خرید کردن از مغازه ها هم

شما تصور کنید فتوحات من تا جایی پیش رفت که رفتم آمار ملک و وام مسکن را هم در آروردم که برای ساختن یک خانه ی نقلی چقدر وام می دهند و فولان و بهمان! یک طوری از خودم خوشم آمده بود

این حس را قبلا یک طور دیگر تجربه کرده بودم

کنار آدم هایی که با بودنشان هر کاری از دستت بر می آید

آدم هایی که به تو اعتماد دارند و میدانند که می توانی! یک طوی رویت حساب میکنند و قبولت دارند اینها آدم هایی هستند که زمین هموار تر است کنارشان!





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 306 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 10669
  • بازدید امروز :18
  • بازدید دیروز : 0
  • بازدید این هفته : 18
  • بازدید این ماه : 93
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 12
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه