تبلیغات شما اینجا
بستن تبلیغات [X]
سفر - 2
بی پروا نوشت
2015-07-20


همیشه دنبال چیزهای عجیب غریب میگردیم برای دیدن. چیزهایی که بار اولمان باشد می بینیم و برایمان تازگی داشته باشد، چیزهایی که دیدنشان تجربه ی تازه و جالبی است در نوع خود

این تعطیلات را با خواهرم رفتیم الموت و یکی از تازگی هایش موجود عجیبی بود که کم کمک دارد خودش را نشانم می دهد و رخ می نمایاند.

ماجرا از آن قرار که ما که الموت بودیم برادرم با خانواده ی همسرش از راه رسیدند

آقای برادر برای خرید مایحتاج روزانه و چند قلم جنس که همسر محترمه شان تشخیص داده بود باید خریداری بشود راهی بازار شد و من هم همراهیش کردم. برای خرید هر جنس یک تماس برای اطمینان خاطر می گرفت و بعدش که خیالش راحت می شد خرید می کرد.

یک طوری انگار کن که پرینت نهایی کار را گرفته و میبرد امضای چاپش را بگیرد، حس کردم زن برادرم تخصص زن بودن و زنانگی و . . . دارد و من مثل کارآموز مبتدی دهانم وا می ماند از افکت ها و فیلتر هایی فتوشاپ که عکس ها را همچین و همچان جادو می کند و . . .

برنامه ریزی خرید و چه غذایی برای چه روزی را من انجام داده بودم اما طبخ غذا با او بود و آنجا بود که فهمیدم که در حد لانگ جان سیلور با یک پای لنگ بیشتر نیستم در برابر دو پای سالم یک ناخدای کامل

روز اول قرار بر جوجه درست کردن شد و برای مزه دار کردنش نمک و آبلیمو و ادویه به جوجه هایی که برادر و شوهر خواهرم خرد کرده بودند اضافه شد اما زعفران نداشتیم.

خیلی راحت گفتم خوب ساده درست کنیم بی زعفران! اما ناخدا گفت که نه ع ع ع ع ع ! نمی شود و خلاصه برادر مجددا برای خرید زعفران راهی بازار شد و در راه ناخدا زنگ زد که راستی خرما ی رطب هم بخر! ما عادت نداریم چای را با قند بخوریم!

کمی نه بیشتر دهانم باز مانده بود. این منی که اینجا نشسته بودم الان چند سال است که چای را با قند نمی خورم اما صدایم در نیامده بود و حالا . . .

غذا در حال پخته شدن است و بحث بر سر برش روی ران ها برای برشته شدن گوشت به پیشگاه ناخدا می رود و باز ناخدا یک لمی رو می کنی.

کشک بادمجانی که برای شب پخته شد هم همین معیار ها را رعایت کرد حتا برای آبگوشت نهار روز بعدش هم برادر رفت و زردچوبه خرید چون زرد چوبه موجود به اندازه کافی خوب نبود و برای خرید نان سنگک که آخرش هم بسته بود هم . . .

قسمت برجسته ی شاخصه ام را هم وقتی فهمیدم که با برادر و خانواده ی مذکور از دریاچه می آمدیم و دنبال نانوایی تازه می گشتیم برای خرید نان که وقتی یکی را پیدا کردیم من با اصرار گفتم که من می خرم! و تا ماشین متوقف شد پریدم و تو صف ایستادم و نان را خریدم و آمدم که برگردم دیدم برادرم آمده کنار صف نانوایی ایستاده و من تعجب کردم چرا پیاده شده اصلا و بعدترش که فکر کردم به این نتیجه رسیدم به یقین باید می نشستم سر جایم! صف نانوایی! با انبوده جمعیت ذکور! وقتی که برادرم هم هست و هیچ کاری غیر از همین کار ندارد؟ راستی چرا اینقدر مشنگم؟

حالا اینجا نشسته ام و برای خودم دلیل می آورم و توجیه میکنم و ماله می کشم که چرا در راه پیش از اینکه کسی بفهمد چرا باید میز را حساب کنم؟ چرا باید برای صاف کردن زمین ماسه ای بروم شنکش بیاورم و زمین را خاک و ماسه را با شنکش مرتب کنم که چیله بگوید خاله ی من قوی ترین خاله ی دنیاست؟!

چرا وقتی درد دل های خواهرکم را می شنوم حس می کنم باید آنقدر تلاش کنم که نگذارم غصه بخورد . . .

چرا به فکر کاشتن نهال و هرس درختان پاییزه هم هستم؟

یاد سگ های گله می افتم که تغییر کاربری می دهند، اینها حیوانات بسیار قوی و درشتی هستند که برای نگهداری گله و وفاداری به گله تغییر شکل می دهند و در واقع زشت می شوند! گوش هایشان را می برند! دم هایشان را کوتاه می کنند و گاهی بیضه ی حیوان را هم خارج می کنند تا دنیال هوا و هوسش نرود و . . .

مثل یک شکل هندسی که بینهایت گوشه داشته باشد و بیفتد تو سراشیبی . . . سابیده شدن گوشه های تیز حجم روی شیب در حال سقوط و ضربه های پی در پی و طی مسافت باعث تغییر قیافه ی شکل هندسی می دهد . مثل یک شش ضلعی که زاویه های ساویده اند و نه هنوز می شود ندیدشان که به دایره بزند و نه زوایه است که گوشه باشند

زردچوبه و زعفران و فلفل سیاه و نان سنگک هیچ کدامشان هیچ اهمیتی ندارند! . . . مساله ی من گوش و دمی است که بریده شده است و جوجه کباب با زغفران یا بی زعفران هیچ توفیری ندارد که بخواهم یک نفر را به خاطرش تا فولان جا بفرستم که . . . که کتری ای که درش گیر دارد و قوری رویش با شعله پخش کن می ایستد مشکلی ندارد که بخواهم یک کتری و قوری جدید بخرم؟!

این چند روز خیلی خوش گذشت ! شن های حیاط را صاف و تر و تمیز کردم و علف های هرز را کندم و یک صحن مرتب جلو خانه درست کردم، یک اجاق آجری برای جوجه کباب و بریان کردن بادمجان و درست کردن چای زغالی درست کردم و به جای زغال آماده از چوب های تو حیاط آتش درست کردم و بچه ها را از روخانه و لای درخت ها تا مسیری که قابل عبور باشد رد کردم و در درخشان ترین حالتش هم جلو یک وانتی را گرفتم تا راه طولانی ای که ماشین های صحرا می روند را تا پای امامزاده ببردمان!

این ها هنوز هم برایم خوشایند تر است از کرم شب و صابون روز! همین که کفشم یکبند کتانی باشد برایم دلپذیر است از . . .





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 327 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 10662
  • بازدید امروز :11
  • بازدید دیروز : 0
  • بازدید این هفته : 11
  • بازدید این ماه : 86
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 12
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه