تبلیغات شما اینجا
بستن تبلیغات [X]
گیرکرده گی!
بی پروا نوشت


اینکه آدمی که بخواهد برود دنیال هنر نباید دنبال پول باشد و اصلا نمی تواند هم، چنین سیاقی داشته باشد امری است واضح و مبرهن که منتهی می شود به یک لاقبا بودن شخص مورد نظر! اینکه دلت بخواهد ساعت ها چمباتمه بزنی و با قلم مو و رنگ روی بوم و ظرف و پارچه و هر چیز دیگر که دم دستت آمد نقاشی کنی و هیچ حواست نباشد به زمان که دیر شده یا زود و به ساعت که باید فردا صبح زود بیدار بشوی و اینکه فولان اتود را برای فولان کار پروژه ای ارسال نکرده ای و می توانی در همین فرصت چند تا از این کارهای قد و نیم قد که مدت هاست به تعویق افتاده را پیش ببری و به یک جایی برسانی شان به جای هر چیز دیگری . . .

اینکه باید برای شارژ ساختمان و پول آب و برق و هدیه تولد فولانکی و گوشی بهمانکی باید پول داشته باشم! فقط اسکناس است که همه درهای بسته را باز می کند پس نمی شود راحت از کنارش گذشت اما این اسکناس های لعنتی بو می دهند! بوی گوشت خام که در معرض هوا قرار گرفته باشد. انگار!

من دلم می خواهد این رایحه را از یاد ببرم و غم بودن و نبودنش اینقدر مهم نباشد و روزمره هایم کمتر متاثر باشد از بود و نبودش

حقیقت این است که از کارهای نقاشی پول در نمی آید! و من هم آدمی نیستم که کارهایم را بگیرم دستم و از این مزون به آن مزون و خیاطی و فروشگاه بروم تا سفارش کار بگیرم و حداقلش این باشد که کاری که دوست دارم را انجام دهم.

و حقیقت درست در نقطه ای در تقابل کامل با آنچه به کام من خوش می آید خود نمایی میکند، دادن آکهی و کارهای پروژه ای گرافیک که کاملا هم به سبک سیاق مشتری و بازار و عامه پسند است چیزی است که خیلی بیشتر میشود روی بهره وری مالی رویش حساب کرد!

اما من می دانم که نقاش خیلی بهتری هستم اگر گرافیست خوبی هستم ! میدانم این کاری است که از انجام دادنش عشق میکنم و بعدش به خودم خواهم بالید! اگرچه گرافیست خوبی باشم

بعد یاد قسط های جدیدی می افتم که برای خودم ردیف کرده ام! یاد ماشین جدیدی که دلم می خواهد و حتا یاد روز تولدم می افتم که باید یک کادوی بزرگ برای خودم بخرم. چون من و دلم و تولدم اندازه ی یک کادوی بزرگ گرفتن برای روز تولدم ارزش دارد اما وقتی کسی نیست که همچین کاری برایم کند پس چرا خودم نکنم؟ یاد این می افتم که اگر بخواهم به جای اینکه به فردا فکر کنم به پسفردا فکر کنم خیلی چیزها عوض می شود.

اگر بروم کلی رنگ بخرم و بوم و کار کنم و آنقدر کار کنم که در بیاید چیزی که مدت هاست در انگشتانم گیر کرده، مثل عدسه ای که می خواهد بیاید اما گیر کرده دست هایم را به گیز گیز انداخته اند ، این همان چیزیست که تصورش حالم را خوش می کند. اما به یقین چیزی نیست که امورات یومیه را بگذراند!

رفتن سراغ کارهای نقاشی و نقاشی هرکجا بشود یک کیف عجیبی برایم دارد که نمی دانم از بس برای نرفتن سراغش بهانه می آورم اینقدر وسوسه انگیز شده یا اینکه . . .

دلم می خواهد رزومه ی ایران تلنت را بردارم و آگهی ای که برای کار در فولان سایت داده ام را بردارم و هیچ هم خیالی نباشد که عواقبش چه می شود یا نمی شود! می دانم که برش می دارم اما هی دل دل می کنم !

همه جای دنیا هم مرسوم است که کسی حامی فعالیت های هنری یک جا یا یک نفر بشود! این حمایت یک حس امنیت ایجاد می کند برای روان کسی که قرار است مثل سایرین نباشد، قرار است پرنده ی افکارش را ول بدهد تو آسمان و پرواز کند تا نزدیکی های خدا

چون وقتی گیر قبض آب و برق باشی و بزرگترین دغدغه است سقفی است که هر آن ممکن است کسی مثل یک چتر از روی سرت بکشدش کنار نمی شود به بالاتر از سقف خانه بپری!

وقتی نوسان ها ی قیمت و هزینه های زندگی مثل یک موج سوار بازیم می دهد نمی توانم به چیزی ماورای آن فکر کنم. نی توانم دختر چموش و بلند پروازی باشم که روزی خیال داشت ادم بزرگی بشود. روزی یقین داشت هنرمنئد بزرگی خواهد شد

و همین است که مثل منگنه دارد لهم می کند. هر چه بیشتر میگذرد بیشتر مطمعن می شوم این سبک زندگی و این مقدار پس انداز و این مقدار برنامه چیزی است که من به سختی فقدان یک نفر دیگربودن کنارم را جبران کنم و به سختی بشوم کسی که در ماراتن زندگی کارمندی تصمیم دارد خوب زندگی کند ، فقط یک یومیه ی جاری و بس!و هر روز و هر روز بیشتر دور می شود از چیزی که قرار بود بشود!

و خوب زندگی کردن یعنی خوب خرج کردن و خوب خرج کردن یعنی خوب پول در آوردن و این یعنی شامه ی اقتصادی یعنی پول یعنی بوی گوشت خام . . . پول خیلی چیز خوبی است اما این اواخر دارد حالم را به هم می زند

و هر روز که می گذرد می بینم دارد فاصله ام بیشتر می شود

بیشتر و بیشتر

دارم کارمند می شوم، با یک مقنعه ی مشکی و یک پراید سفید که هر روز بیایم و بروم ! می بینم دارم بیشتر فاصله می گیرم از چیزی که دلم می خواهد باشم و چیزی که باید باشم و نزدیک تر می شوم به چیزی که حس می کردم یک بازه ی موقت است و زود تمام می شود و می روم سراغ کارهای خودم. ولی نمی روم!

هر روز و روز بیشتر درگیرشان می شوم و بیشتر کار می کنم تا بیشتر درآمد داشته باشم تا راحت تر خرج کنم تا . . .





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 317 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 10665
  • بازدید امروز :14
  • بازدید دیروز : 0
  • بازدید این هفته : 14
  • بازدید این ماه : 89
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 12
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه